X
تبلیغات
گورچان

گورچان
همه چیز درباره روستای گورچان 
قالب وبلاگ

معرفی روستای گورچان

تاریخچه روستا :

بنظرم چنین می رسد که پل ارتباطی سه روستا ی چوگان گورچان و کسراسف روستای فردقان و آتشگده آذز گشسب روستای فردقان باشد . به هر جهت این سه روستا به هم چسبیده اند و با هم معنا میدهند . شایدروستای گورچان در گذشته محل شکار گورخر بوده است . همچنانکه روستا همجوار چو گان تداعی گر بازی و ورزش چوگان است .

بنظر این حقیر این منطقه به دلیل نزدیکی به آتشکده آذر گشسب فردقان مورد توجه و عنایت خاصه پادشاهان ساسانی و بخصوص قباد پادشاه اصلاحگر این سلسله بوده است و نوشته های تاریخ قم هم موید این مسئله می باشد دراین کتاببه نقل از کتاب شاهفرند دختر فیروز (کسری پسر یزد گرد )که این کتاب بعد ها به دست حجاج یوسف و از طریق او به خلیفه ولید ابن عبد الملک مروان رسید . چنین آمده است که :قباد برای بنای قصری برای خود همه آب ها و خاک ها ی مملکت خود را بررسی کرد و ۱۳نقطه را انتخاب نمود که اولین و خوش آب و هوا ترین نقطه ۱۳ گانه بنزهت و خوش آب و هوایی تل ماستر در فراهان امروزی و کوژدر دوره ساسانی بود که آن پشته ای(کوهی)است که به طبرش مشرفست ودر این نقطه قصری مخصوص و خاصه برای خود ساخته بود و براساس بررسی های بنده این نقطه را در واشقان کوه فناس گویند . همچنین در تاریخ قم امده :راوی گوید که قباد از مداین تا بلخ بقعه ای پا کیزه تر و خوش آب و هوا تر و نسیم او لذیز تر از قر میسن تا عقبه همدان نیافت و بدین نقطه برای خاصه خود عمارتی پاکیزه بنا کرد که بر گرد او هزاران کروم ( باغ انگور و تاکستان)و باغ بود .۱

تردید نباید کرد که اگر چنین عمارتی بوده است که تاریخ چنین قید کرده و بدون شک بوده است به دلیل اهمیت آتشکده فردقان بوده و عنایت خاص قباد به این آتشکده . اهمیت این آتشکده به حدی بوده است که در زمان مزدک و اصلا حات مزدکیان هم که خاسته مزدک بر تخریب همه آتشکده ها بوده است . این آتشکده استثنا شده است زیرا در ص۸۹ این کتاب آمد ه است که :چون مزدک بر قباد غلبه کرد . قباد را گفت و ظیفه چنان است که تو این آتشها را باطل گردانی الا سه آتش {اولین }را .۲

امروزه در منطقه شمال فراهان کوهی است که تخت رستم نام دارد که هم نام تخت رستم ارو میه و همسایه آتشکده آذر گشسب ارو میه است . بدون شک در منطقه فردقان معبد ناهید(آنا هیتا ) هم وجود داشته است که برای تقدس الهه آب مورد توجه وافع میشده است . زیرا یکی از شعب رود خانه قره چای از اینجا عبور می کرده است

به همین دلیل من معتقدم که سه روستا ی گور چان چو گان و کسراسف محل آیینی و تفریحی ساسا نیان بوده است و بخصوص قباد .

فاصله روستا از اراک :.۹۰.کیلومتر

فاصله روستا از فرمهین :.۴۵کیلومتر

همسایه های روستا :در شمال روستاهای .چوگان و کسراسف در جنوب روستای خنجین در شرق روستاهای ارزومند در غرب روستای .فرک و و فس

زبان مردم روستا :تاتی است

دین مردم روستا : اسلام-شیعه ۱۲ امامی.است

ارتفاع روستا از سطح دریا :۱۹۰۰متر است

جمعیت روستا :.۵۵۰نفر که ۲۷۵نفر مرد و۲۷۵ نفر زن است

تعداد مسجد یک باب – تعداد حسینیه .یک باب

درمانگاه وبیمارستان :خانه بهداشت.یک.باب – تلفن وآب لوله کشی و برق دارد .

محصولات کشاورزی چیست ؟:گندم ،جو،سیب زمینی، یونجه و گوجه و بوستان کاری

تعداد دام؟:متجاوز از ۲۰۰۰راس.گوسفند و.۱۵راس گاو شیری و ۲۰۰گاو پرواری دارد

محصولات باغی :انگور زردآلو بادام هلوو گردو و بادام

اخیرا کشت زعفران هم در روستا مشاهده شده است

-باغات حدود ۵۰۰هکتار

موتورآب ندارند

خانواده های بومی :ذوالفقاری،سیاحت قنبری،نوری و.قنبری .فرمانی و صبحی

[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]


آگهی فراخوان مناقصه نوبت اول(45-90)
شماره :156184
1- عملیات اجرایی گاز رسانی به روستای گورچان از توابع بخش خنجین (اجرای 10.000متر شبکه توزیع گاز پلی اتیلن)
2- شرکت گاز استان مرکزی به آدرس اراک، خیابان امام خمینی، ساختمان مرکزی گاز استان مرکزی، طبقه دوم، اطاق 215، امور پیمانها.
3- دریافت اسناد ارزیابی و اعلام آمادگی حداکثر تا 10 روز پس از تاریخ درج آگهی نوبت دوم در روزنامه.
4- میزان تضمین شرکت در منــــاقصه برابر مصوبه هیئت دولت به شمــاره ت 28493 هـ مورخ 11/8/82 خواهد بود.
5- زمان ارائه مدارک پس از تاریخ درج آگهی نوبت دوم در روزنامه.
مناقصه گران می توانند جهت کسب اطلاعات بیشتر به پایگاه اطلاع رسانی الکترونیکی شرکت ملی گاز WWW.shana.ir و سایت اینترنتی شرکت گاز استان مرکزی WWW.nigc-mpgc.ir (بخش آگهی ها- مناقصه های پیمان) مراجعه و یا با شماره تلفنهای 4-2412081 -0861 امور قراردادهای شرکت گاز استان مرکزی تماس حاصل فرمایند. تلفکس: 2776660 -0861
روابط عمومی شرکت گاز استان مرکزی

[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]

ساکنان چهار روستای وفس، چهرقان، گورچان و فرک به زبان تاتی(گویش وفسی) تکلم می­کنند. این چهار روستا که تقریبا در یک خط فرضی واقعند، با فاصله­ی کمی از یکدیگر در شمال­غربی استان مرکزی قرار دارند.

با توجه به مشترک بودن گویش این روستاها و شواهد و قراین بسیار دیگر، می-توان با اطمینان گفت که تاریخ و گذشته­ی این چهار روستا به یکدیگر مربوط بوده و برای پی بردن به تاریخ و پیشینه­ی منطقه و هر کدام از روستاها و همچنین گویش وفسی، حتما باید مطالعاتی در هر چهار روستا صورت گیرد.

گورچان (Gurchan, Qurchan)

عرض جغرافیایی

طول جغرافیایی

ارتفاع از سطح دریا

34.8167

34° 49' 0N

49.4833

49° 28' 60E

متر1725

روستای گورچان در شرق وفس، شمال شهرستان کمیجان و شمال­غربی استان مرکزی قرار دارد.

طبق آخرین تقسیمات جغرافیایی، روستای گورچان تابع دهستان خنجین از بخش مرکزی شهرستان کمیجان است.

طبق آخرین سرشماری که در سال 1375 شمسی صورت گرفته است، جمعا 135 خانواده با جمعیت 662 نفر در این روستا زندگی می­کنند.

روستای گورچان، روستایی کوهستانی است ولی نسبت به وفس، ارتفاع بسیار کمتری دارد(اختلاف 1000 متر). در تصویر زیر موقعیت دو روستا نسبت به یکدیگر را می­بینید.

دو ارتفاع عمده اطراف گورچان عبارتند از:

نام کوه

ارتفاع از سطح دریا (متر)

موقعیت

قزل گونی

2042

در شمال­غربی گورچان

كوه قراول خانه

2002

جنوب­شرقی میدانك و غرب گورچان

در سایت قنات­های ایران، هیچ قناتی برای گورچان نامبرده نشده است؛ احتمالا این روستا در حال حاضر فاقد قنات می­باشد و آب مورد نیاز ساکنان از طریق حفر چاه تامین می­شود.

مرحوم استاد محمد مقدم در کتاب گویش­های وفس، تفرش و آشتیان (شماره 11 مجله­ی ایران کوُده، سال 1328 شمسی)، در قسمت توضیحات مربوط به وفس می­نویسد:

بلوک وفس بر دامنه­ی شرقی کوه وفس یا کوه سفید کشیده شده و شش ده بزرگ دارد بنام گورْچان (در قباله­ها گوهرچال)، ...

وفسی(در محل وُوْسی) گویش قصبه­ی وفس و سه ده کوچک چهرقان و فرک و گورچان است و روی­هم­رفته، پیرامون 6600 به آن حرف می­زنند.

در کتاب گویش­های وفس، تفرش و آشتیان سه تصویر از گورچانی­ها ترسیم شده است؛

نقش گورچانی­ها در تهیه کتاب داستان­های قومی وفسی

همانطور که پروفسور دونالد استیلو در این مقاله توضیح داده است، داستان­های اولیه مورد استفاده این کتاب توسط دو گورچانی(مشهدی مهدی و غضنفر محمودی) با گویش وفسی بیان شده است. این داستان­ها توسط محقق انگلیسی در سال 1958 میلادی و در روستای گورچان ضبط شده بود.

The volume consists of 24 folk tales collected in Iran in August 1958 by the eminent British scholar, Laurence Elwell-Sutton, on a reel-to-reel tape recorder. The tales were narrated on these tapes by two speakers of the Gurchani dialect of Vafsi, Ghazanfar Mahmudi and Mashdi Mahdi, who were then respectively 16 and about 60 years old. The two speakers were from the village of Gurchan, some 89 kilometers north of Arak. The actual recording covers approximately 4 hours of spoken Vafsi, about equally divided between Mahmudi and Mahdi, for a total of some 15,000 words

و چند مطلب

1) روستایی با نام گورچان در شهرستان خاش استان سیستان و بلوچستان قرار دارد.

2) در سایت راه و ترابری استان مرکزی آمده است:

پروژه­های روستایی

نام پروژه

طول مسیر (کیلومتر)

سال شروع

سال خاتمه

اعتبار

(میلیون ریال)

بهسازی و آسفالت گورچان- کسر­آصف

5/16

79

83

4000

راهسازی گورچان – كسرآصف قطعه دوم

----

-----

----

----

[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]

با توجه به روحیات خود پاسخ سوالات زیر را در ذهن نگه دارید:

۱-پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات
دهید، کدام را انتخاب میکنید؟

الف : خرگوش
ب : گوسفند
پ : گوزن
ت : اسب

۲- به آفریقا رفتهاید. به هنگام بازدید از یکی از قبیلهها، آنها اصرار
میکنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام را
انتخاب میکنید؟

الف : میمون
ب : شیر
پ : مار
ت : زرافه

۳- فرض کنید خطای بزرگی انجام دادهاید و خداوند برای مجازات شما تصمیم
گرفته است که به جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد.
کدام را انتخاب میکنید؟

الف : سگ
ب : گربه
پ : اسب
ت : مار

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 7 خرداد1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]
کی از کاربران جهان که احتمالاً معلم ریاضی بوده و قصد خودکشی دارد، با ارسال چند تصویر دلیل خودکشی برخی معلمان ریاضی را بیان نموده است!

در توضیح این معلم ریاضی آمده است: با تامل در جوابهای بعضی از دانش آموزان(شاید هم دانشجویان) متوجه علت خودكشی دبیران و اساتید ریاضی خواهید شد.


[ جمعه 7 خرداد1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]
[ جمعه 7 خرداد1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]
[ چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]
[ دوشنبه 6 اردیبهشت1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ جمعه 3 اردیبهشت1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]

جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد

                                نویسنده:محسن سهرنیا

[ پنجشنبه 2 اردیبهشت1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .

 می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی  برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست .

می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…


[ چهارشنبه 1 اردیبهشت1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]
پدری به زور فرزند نوجوان خویش را نزد استاد آورد و گفت : من با خانواده ام تازه به شهر ابیورد آمده ایم فرزندم می پندارد همه چیز را می داند و نیاز به درس و مکتب ندارد .

استاد رو به فرزند او کرد و پرسید : آیا اینچنین است ؟

 نوجوان گفت : آیا میزان فهم ما از جهان بیشتر از آن چیزی ست که می اندیشیم ؟

استاد گفت : خیر

نوجوان پرسید آیا فهم ما بالاتر از دیده ، تصور و خیال ماست ؟

استاد پاسخ داد : خیر ، بیشتر نیست

نوجوان گفت : حد خیال ، تصور و دیده ما آیا بیشتر از خرد و رشد عقلی و سنی ماست ؟

استاد پاسخ داد خیر نیست 

نوجوان گفت : پس خرد که ماحصل دانش و تجربه هست و سن که در گذر ایام بدست می آید شاه بیت وجودی هر انسان است .

استاد گفت آری چنین است .

نوجوان گفت دانش در کف دست استاد است و تجربه در دم خوری با پیران با تجربه و همچنین کار و سفر .

استاد گفت آری اینچنین است .

نوجوان گفت : من به نیکی می دانم سخن شما چیست چون کتاب های مکتب خانه ها را خوانده ام و به یاد سپرده ام امروز بر آنم که به سفر باشم و با پیران گفتگو کنم .

استاد گفت : خرد همچون دریاست . هر یک از ما با این دریا وجودمان را سیراب می کنیم و درختان و گلهای وجودمان را شکوفا می سازیم . در کتاب ، دریایی از خرد نهفته است اگر می گویی همه را نیک می دانی . خواهم گفت این دریا همچون سیل هستی وجودت را پوشانیده و کمالی در تو نیست . جز غرقه شدن در خردی که نه عرض آن را می دانی و نه طول آنرا . تنها زمانی خرد باعث کمال تو می گردد که تو وجود داشته باشی  . دیده شوی و سبزی کمال را که در وجودت نقش بسته به همگان نشان دهی ، آنکه راه تو را می رود در نهایت در جوانی پیر شده و با همان کمالی که هیچ گاه درست درکش نکرده منزوی می گردد. چون همگان را خالی از آن خردی می بیند که در وجود بی وجود خویش می بیند .

نوجوان پرسید مگر نباید به دریای خرد فرود آمد .

استاد گفت باید خرد را مانند باران بر وجود خویش باراند و وجود خویش را سبز کرد که این کمال و دلپذیری است .

پانزده سال بعد استاد مرد ژولیده ایی را در کنار مکتب خانه خویش دید که به شاگردان مشتاق دانش می نگرد و حرفهای آنها را گوش می دهد . آن مرد ژولیده پیش آمد و گفت من هم نوجوان غرقه در دریایم که به مکتب شما نیامدم و امروز می بینم همه چیز برایم بی مفهوم است . و امروز می فهمم مسیرم درست نبوده و افسوس که جوانی و بهار زندگی خویش را در این راه باختم . استاد گفت به گرمابه رو و موی و ریش کوتاه کن پیشم بیا تا به تو بگویم چه باید کرد .

مرد نیز چنین کرد و استاد یکی از همان کتابهایی را که مرد زمانی گفته بود آن را بخوبی می داند داد و گفت یک بار دیگر بخوان و دوباره پیشم بیا مرد فردای آن روز پیش آمد و گفت خواندم .استاد گفت حالا هر روز تنها یک صفحه از این  کتاب را برای شاگردان بخوان و آموزش بده . و اینبار با این کار زمین وجود خویش را از زیر این دریای مهیب خارج ساز . 

 

متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : خرد در دانسته های ما دیده نمی شود ، خرد تنها در کردار ما هویدا می گردد .

سه سال گذشت . آن مرد ، استاد بی مانندی شده بود که از سراسر گیتی شاگردانی به پای درس و مکتبش می شتافتند

[ دوشنبه 30 فروردین1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]

 

صورت حساب روشنفکری

 

توی آن پنجره

هرشب

مردی است

که به شدت کتاب می خواند

هر شب چراغ مطالعه اش بیدار می ماند تاصبح

او خوابش می برد

هرماه

مامور اداره برق

صورت حساب سنگین روشنفکری اش را برایش می آورد

[ شنبه 28 فروردین1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]

دستان بی تاب من

 

با دستانم چه کنم؟

بی تابی میکنند و نام تو را می خوانند

بهانه ی نوشتن میگیرند

خیلی وقت است ورقی سیاه نکرده ام

دلم برایشان می سوزد

هنوز نمی دانند

که بی تابی شان تا ابد ادامه خواهد داشت...

 

 

                                                            بهناز صفوی

[ شنبه 28 فروردین1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]
معمای میمون! 

 

 لوییز کارول ریاضی دان آکسفورد خالق اثر معروف ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب است. او هیجان بسیاری با این سؤال به ظاهر ساده نیز به وجود آورده است:

وزنه ای به طنابی آویزان است که ازروی یک قرقره می گذرد و میمونی که از آن طرف طناب آویزان است،        

وزنه را در حال تعادل نگه داشته است. اگر میمون سعی کند از طناب بالا رود، به سر وزنه چه خواهد آمد؟

(فرض می کنیم طناب و قرقره بی وزن و بدون اصطکاک و طناب کاملا انعطاف پذیر و کشش ناپذیر باشد.)

ظاهرا این معما یکی از دو معمای مورد علاقه ی کارول بوده و تا امروز بسیاری از اشخاص تحصیل کرده را متحیر و مایوس کرده است. این بار نوبت شماست!

[ شنبه 28 فروردین1389 ] [ ] [ حسین ذوالفقاری(مدیر سایت) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من حسین ذوالفقاری فارغ التحصیل مهندس مکانیک از دانشگاه خواجه نصیر هستم.
این وبلاگ برای معرفی هرچه بهتر روستای کهن و باستانی گورچان ارایه شده است دوستانی که خواستار همکاری با ما در این راه هستند میتوانند با بنده در تماس باشند.
09362063661
امکانات وب